شرم

شاعري در مدح امير المؤمنين (عليه السلام) سرود که:
مجرم، اگر محاسبه حشر با علي است
من ضامنم تو هر چه بخواهي گناه کن..
بزرگی به او گفت نیکو گفتی اما بهتر است بگویی
مجرم، يقين محاسبه حشر با علي است
شرم از رخ علي کن وکمتر گناه کن


 خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم

وصیت نامه وبلاگی

آقا نخونید نصف مصف عمرتون رفته به باد - چه میکنه این ملا حسنی 
نظر به اینکه اداره هواشناسی کانادا اعلام کرده که تا دو روز آینده یک عالمه برف خواهد آمد و ممکن است ما در زیر آن خفه شویم و به ملکوت اعلی بپیوندیم٬ و ملت از دست ما راحت شود لازم شد که وصیت نامه ........ خود را با چشمی گریان و قلبی شکسته و بیلی در دست بنویسیم و آنرا در اینجا قرار دهیم تا (زبانم لال زبانم لال٬ خدا اون روز را نیاورد) بعد از مرگم بین شما اختلاف و دو دسته‌گی نیفتد و بخاطر ارثیه با هم دعوا و کتک کاری نکنید.

۱-اینجانب ملا حسنی وبلاگ نویس در کمال صحت عقلی و جسمی وصیت میکنم که اگر در زیر خروارها برف به رحمت ایزدی رفتم و خدای نکرده مرحوم شدم حتما در اسرع وقت با پارو برف‌ها را از روی من کنار بزنید و قبل از اینکه به گوشت یخ زده تبدیل شوم مرا به زادگاهم تهران منتقل نمایید.
۲- بر ورثه و بازماندگان و دوستان وبلاگی من واجب است که کار و زندگی خود را مدتی ول کرده و در مراسم تشییع جنازه میلیونی اینجانب شرکت نموده تا اجر و ثواب زیادی نصیب ما شود و یکراست برویم بغل حوری‌های بهشتی. لازم به ذکر است احتمالا همه شما در فرودگاه بازداشت میشوید که البته عیبی ندارد.
۳- یک قطعه وبلاگ سه طبقه در بلاگ اسپات دارم که آنرا وقف وبلاگ نویسان تهیدست و مستمند میکنم که از شدت نداشتن وبلاگ به اعتیاد و کارهای خلاف کشیده نشوند.
البته دو سه جریب وبلاگ لم یزرع هم در وردپرس دارم که فاقد سند منگوله‌دار هستند ولی اهالی دهات اطراف وردپرس از مالکیت ما بر آنها اطلاع دارند و حاضرند شهادت بدهند.
آنها را بفروشید و پولش را به اقتصاد جهانی تزریق کنید تا از حالت بحرانی خارج شود.
۴-مقداری عتیقه و چیزهای قیمتی را در زیر زمین همین وبلاگ قایم کرده‌ام. آنها را پیدا کنید و خرج الواتی و خوشگذرانی کنید.
والا ما که جرائت نکردیم الباقی شو بذاریم تو وبلاگ ( از ترس فیل ترینگ ) اگه دوست دارین از خنده بترکید بقیش رو تو وبلاگ خود نویسنده بخونید
اینجا را کلیک کنید

وقتی من به دنیا اومدم...!

       وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود 



وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من.




وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من.




وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر 



من وقتی من
۱۰ ساله كه شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر.




من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من.




وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر 



من می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم

 ارسال كننده ايميل: رضا از وبلاگ جورواجور
تصاوير گزينشي از اينترنت


مطلب وبلاگ پرشین جوک تو بالاترین ترکوند

دوستانی که با سایت بالاترین آشنا هستند میدونن که این سایت مطالب ارسالی کاربران رو توسط خود کاربران دسته بندی و  امتیاز دهی می کنه.دو سه روز پیش یکی از خواننده های پر و پا قرص اینجا یکی از مطالب رو به بالاترین میفرسته و بعد از دو روز این اتفاق می افته و کاربران بالاترین این مطلب رو که داغ میکنن هیچ ، تا الان هم 103 رای مثبت گرفته.
[_.gif]
البته این مطلب رو مائده خانم ارسال کرده بودند که جا داره اینجا ازشون  تشکر کنم



قرائتی

قرائتی

مشترک گرامي

دسترسي به اين سايت امکان پذير… بگيد؟!

از وبلاگ با حال زبل خان


سنگتراش

روزي، سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميکرد، از نزديکي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند استد و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در يک لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر ميکرد که از همه قدرتمند تر است. تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او ديد که همه مردم به حاکم احترام ميگذارند حتي بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم، آن وقت از همه قوي تر ميشدم.

در همان لحظه ، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالي که روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميکردند. احساس کرد که نور خورشيد او را مي‌آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد که نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و آرزو کرد ابر باشد و تبديل به ابري بزرگ شد. کمي نگذشته بود که بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف تکان داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديکي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.

با خود گفت که قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد. همان طور که با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس کرد که دارد خورد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است

ارسال کننده :مائده